خاطرات سربازی مهیار
موضوعات داغ

۲ | خاطرات من (مهیار) | آموزشی خدمت مقدس در مرکز۰۱ شهدای وظیفه

اگه قسمت اول خاطراتمو نخوندی اول اونو بخون بعد بیا اینجا

قسمت اول خاطراتم

قسمت دوم خاطرات من مهیار

خب با سلام دوباره میرم سر اصل مطلب.

داستان و لباس و آرم و اینا…

تا اونجا رفتیم که ما اعزام شدیم، لباس گرفتیم و شب اومدیم خونه. فردا صبحش که دوشنبه بود اگه اشتباه نکنم رفتم برای چسبوندن آرم و علائم و کوچیک کردن لباس، وارد مغازه که شدم همون پسری که گفتم بچه قزوین بود و من تو تاریکی چهره شو متوجه نشده بودم اونجا بود و من رو شناخت، البته مهدی آقا دو سال از من بزرگتر بود با کلی اضافه خدمت غیبت!!!

یکم سلام و حال احوال کردیم و لباس هارو دادم شماره دادیم و گرفتیم که روز جمعه باهم برگردیم پادگان که شب هم بمونیم برای شنبه. توی این دو روز مرخصی که داشتم یه سر خونه مادربزگ زدم، مغازه رفتم بیشتر و از خونه و دوستان لذت بردم.


روز جمعه و بازگشت به پادگان…

روز جمعه رسید همون جمعه که فرهاد میخوند جمعه روز بدی بود جدول نیمه تموم من همه خونه هاش سیاه(حالا درسته اونجا شنبه بود ولی اینجا جمعه بود!) ظهر جمعه ناهار رو خوردم چه غذاهایی میذاشتن برام حقیقتا تو این مرخصی ها، انگار میدونستن غذاهای پادگان چه طعمی دارن.

زنگی به مهدی آقا زدم و ترمینال قرار گذاشتیم دوتا از همین هم خدمتی ها که امریه سازمان خودم بودن اونام اومدن اتوبوس راه افتاد و ما هفت شب تهران بودیم. یه فلافلی هست یه خورده بالاتر از مترو نیروهوایی اونجا پاتوق همه سربازاس!! اونجا برا اولین بار شام خوردیم و پیاده رفتیم صفر یک گوشی هم نبرده بودم که درب جنوب دیدم خود پادگان در مقابل ده هزار تومن گوشی هارو نگه میداره (اینو یادتون باشه دکه درب شمال تحویل ندید اون برای یک هفته پونزده و یک ماه بیست و پنج هزار ازتون میگیره اما این درب جنوب خیلی خوبه تازه متصدی هم یه پسر جوون لر هست که خیلی باحاله، اذیت تون میکنه اما همش شوخی هست و همیشه بالاخره گوشی رو میگیره حتی نصف شب اگه برید).

دژبانی که وارد شدیم برگه مرخصی رو نشون دادیم به صف شدیم و ساک هامون رو باز کردیم همون لحظه فرمانده پادگان در حال خروج بود که مارو سریع جمع و جور کردن و الکی مثلا مارو گشتن راهی کردن بریم.

راه افتادیم رفتیم فرستادن مارو دوتا گروهان بالاتر تو ۷۲۲ که آسایشگاه شون باز بود تا شب اونجا بخوابیم.مهدی آقا رو گم کردم!!!با حسین که هم امریه بودیم یه تخت گرفتیم من بالا خوابیدم.

راستی علی فروغی رو دیدیم که نیومده بود مرخصی و فهمیدیم خیلی زجر کشیده گفت شما که رفتید اومدیم بخوابیم یهو یکی گت پوتین منو دزدیدن یه افسری مارو آورد بیرون گفت برید پنج دقیقه بگردید اگه پیدا شد هیچ پیدا نشد دوباره بیاید و دوبار دیگه این کار رو کرد اما پیدا نشد و افسر مهربان تو سرما مارو پا مرغی دور میدون چرخوند و کلی مجبور کرد بدویم تا آخر سر گفت برید اگر پیدا نشد پدرتون رو در میارم که اومدیم و خوشبختانه پیدا شد!بچگی!خب سزای رفیق نیمه راه همین میشه 🙂

رفتیم گروهان ۷۲۴…

آقا تو آسایشگاه ترکی، لری، کردی همه جور حرف میزدن همه شوخی میکردن مام تازه اومده بودیم یکم تو خودم رفتم و دوباره لعنت رو فرستادم بر آنکه باید میفرستادم!!! با همون لباسا و ساکی که گذاشته بودم روبروم تا حواسم بهش باشه خوابیدم که به سرعت صبح شد! بیدارمون کردن و فرستادن دم گروهان هامون ما چهارنفر هم رسیدیم دم در ۷۲۴ منزل دوم برای شصت روز. فرمانده اومده (ستوان دوم یوسفوند)،بابا اسم ببریم ایراد نداره اینهمه آدم اونجا خدمت کردن یعنی الان حداقل ششصد نفر هستن که میدونن فرمانده کی بوده!

یه استوار (رضایی) فوق خوشتیپ و پر جذبه با هیکل متناسب هم کنارش بود که من رو به مهدی آقا گفتم این اشتباهی اومده باید میرفت ارتش امریکا!!! القصه یا حالا الغصه بهتره جناب سروان شروع به توضیحات کرد و بعد افسران اموزش احمدی نژاد و کلانتری همون حرف ها رو دوباره زدن و فهمیدیم که اینا افسر آموزش ما هستن. (یعنی اولش جوری داد بیداد کردن جفتشون مخصوصا کلانتری که ما تقریبا فهمدیدم دیگه اخر خط رسیدیم) نوبت استوار رضایی شد لب که باز کرد لهجه اش گفت من بچه الموت قزوینم! من دوست الموتی زیاد داشتم و ایشونم که فامیلش رضایی بود دیگه گفتم صددرصد الموتی هست از روستای فشک!!!!

بگذریم از هجویات، استوار امریکایی زیر دستی با کاغذ آچار رو به شکمش تکیه داد و گفت نظامی بشینید همون اول بدون مقدمه سازی گفت اسم هایی که میخونم بیان باید برن پرندک! آقا چشمت روز بد نبینه من سر گرفته پایین با چشم بسته هرچی اسم میخواست بخونه میگفتم این منم!

انقدر طولانی گذشت که نگو، اسم هایی که اولش م داشت همین میگفت میگفتم این منم، اما خدارو شکر من رو نخوند ینفر از اون بچه ها پوتین نداشت باید بهش پوتین میدادن میفرستادن پرندک. فریاد استوار که کی پوتین ۴۳ داره بیاره بده یدونه بهش میدم من رو به خودم آورد که دیگه تموم شد منم به شکرانه این شانس پوتین به انظمام کمربندم رو دادم اون بنده خدا و رفت.


گذر ساعت تو سربازی

ساعت تازه ۶:۳۰ بود اینهمه فشار تو یک ساعت و نیم قابل باور نبود.

دیگه گفتن برید داخل تخت انتخاب کنید من و مهدی آقا که یکی دیگه از بچه های قزوین بنام مهدی کاظمی رو پیدا کرده بود رفتیم تخت کنار هم گرفتیم یه دو دقیقه که نشستیم دوباره صدا زدن رفتیم بیرون این بار بازم توضیحات اول صبح رو دادن و گفتن همینجوری نیس که رو هر تختی بخواید بخوابید به ترتیب الفبا به ما شماره دادن مهدی آقا افتاد آسایشگاه یک من آسایشگاه دو!


بالش و آنکادر تخت

ای بابا همینجوری خوندن که رسید شماره ۸۳ آرین مرادی، ۸۴ مهیار مرتضی پور (اوه اوه یعنی کی میتونه باشه این وقت روز! خدا کنه هم تختی خوبی باشه.رفتم داخل دیدم نه بچه خوبی بنظر میاد.همون اول از در رفاقت اومد و تا امروز رفیقیم. انصافا بعدا اکیپ خوبی شدیم شماره ۸۵ عرفان (بچه تهرون) و ۸۶ میلاد معانی (اینم بچه تهرون) و ۸۷ آرش (خوزستانی) دوباره برگشتیم داخل اومدن متکا دادن بهمون، ابری و داغون،یدونه ملافه دادن، خوب و تمیز، آنکادر کمد یاد دادن و تاکید که لیوان شیشه ای دسته داد باید داشته باشید. ساعت یازده شد و فراخوان ناهار حالا بچه های سلف رو هم که صبح انتخاب کرده بودن.


نماز سربازی…

روز اول با صف عجیبی روبرو شدیم ناهار استانبولی بود مثلا (حالا انصافا بد غذا نیستما سنگ سیام باشد مخورم) سینی سلف دادن بجای یغلاوی (یقلوی خودمون) این یقلوی بعدا شد تیکه کلام کلانتری افسر آموزشمون که هرکی تمرد میکرد بهش میگفت خودت بیا اینجا یقلوی!!! و با بندی که همیشه تو دستش بود مورد عنایت قرار میداد. اجبارا ناهار رو باید با سرعت هرچه تمام تر میخوردیم که خوردیم با آب دادیم پایین و بعد تسریع در امر شستن سینی سلف و بعد دسته شدن برای نماز. بعد از نماز اندکی خوش آمدگویی و انتخاب مسئول نمازخانه و …. بصورت داوطلبین گرامی و منکه کلا ترجیح میدم آدم گمنامی باشم همراه دسته برگشتیم گروهان.

ساقه طلایی به روکش شکلاتی…

اونجا جناب سروان مارو فرستاد برای خرید دفترچه مرخصی و تجمیع پول برای خرید کتاب رزم مقدماتی از کتابفروشی پادگان. سر ظهر بود گشنم شده بود موقع خرید دفترچه رفتم بوفه و با معجزه ای بنام ساقه طلایی با روکش شکلاتی برخورد کردم!!! ساقه طلایی خور نبودم اما دو ماه قوت لایموت همه ما در پادگان شد!! به هر جهت سرخوش از مرخصی که گفتن دفترچه بگیرید حتما امروز مرخصی میدن رفتیم تو گروهان که فرمودن دفترچه هارو بذارید اونجا که لازمه (درست فکرکردید تو جیب!!)


کلاس آموزش توی سربازی

دوباره دوباره به صف رفتیم  میدان صبحگاه برای کلاس آموزش.

از ساعت ۱۶:۰۰ تا ۱۸:۰۰ و بعد آزاد و شام. اومدم یه زنگی بزنم که با صف طولانی روبرو شدم و منصرف گردیده لذا همراه هم قطاران ساعتی به تفرج و گذار در محیط پادگان گذرانیدم. برگشتیم گروهان و با لوحه نظافت آشنا شدیم جز نفرات آخر بودن به نفعم شد و دیدم تو لیست نظافت عمومی هستم یعنی هر صبح بعد صبحانه با جارو باید میرفتیم درب جنوب و تمیزکاری میکردیم بعدش هم که بچه ها بنای مافیا گذاشتن یکم بازی کردم دیدم خیلی جدی گرفتن بعد اون دست برگشتم سرجام و دراز کش در خیالات فرو رفتم.


صبح روز دوم سربازی آموزشی

صبح شد جناب احمدی نژاد اومد صدامون زد و رفتیم صبحانه و همون کارهای قبلی امروز صبح هم دوباره دو سه تا اسم خوندن که منتقل شن پرندک این دفعه شک نداشتم منم هستم اما نبودم! کتاب هارو دادن و رفتیم سرکلاس دوباره ناهار و نماز و به این صورت تا پنج شنبه!پنج شنبه فهمیدم مرخصی میدن میریم تا شنبه و خوشحال بودم که یهو گفتن ما پنج شنبه ها نگهبان های پنج شنبه و جمعه رو مشخص میکنیم این بار ولی شانس با من یار نبود و نگهبان شدم.

با حالتی غمگین رفتم تو آسایشگاه مشغول تماشای بچه هایی شدم که خودشون رو برای رفتن تا شنبه آماده میکردن. خب حداقلش این بود که من پنج شنبه توشهری داشتم میتونستم یک مقداری بچرخم بار ناراحتی رو کم کنم. در نهایت با بچه ها به سمت درب جنوب راه افتادیم دژبان دفترچه های مرخصی رو نگاه کرد و بعد از چک کردن وسایل و گشتن فیزیکی اجازه خروج داد.


دود و سربازی…

با آرین(هم تختی) و دو سه نفر دیگه لنگ لنگان رفتم اول نیروهوایی یه دکه ای هست اونجا که همه اونجا نفس گیری میکنن!!!(آره همه اونجا بنا کردن به دود کردن طوریکه انگار قرار گذاشته بودن هرکی بیشتر دود کرد درجه بالاتری میگیره)منم یکم ایستادم تموم که شد با آرین و بقیه رفتیم مترو اما!اما! امان از دل مهیار!! هیشکی نمیخواست با ما در بیاد یه چرخی بزنیم همه بچه کرج و تهران اینا بودن میخواستن برن خونه هاشون.

منم مترو رو گرفتم رفتم تا انقلاب اونجا یکم چرخ زدم کارت تلفن که تو مرخصی اول گرفته بودم رو تست کردم! زنگ زدم خونه، مادربزرگه، رفقا، و خیلیای دیگه بازم وقت نمیگذشت یه چرخی زدم از یه دکه جدول گرفتم با مداد دیگه راست شکمو گرفتم اومدم نیرو هوایی همون فلافلی که گفتم یه فلافل زدم و پیاده به سمت درب جنوب.

دوباره دفترچه مرخصی و دوباره گشتن و بعد پیاده تا گروهان گز کردم. اونجا یه چرخی تو آسایشگاه یک زدم یکم با بچه ها حرف زدم و برگشتم سرجای خودم جدول رو آوردم بیرون تا حل کنم. ساعت تقریبا هشت، هشت و رب بود که بچه ها اومدن همین که رسیدن شروع کردن به مافیا من اما حوصله شو نداشتم مخصوصا که خیلی جدی میگرفتن بازی رو بیشتر از اینکه خوش بگذره به اثبات کردن و بحث و مرافعه می کشید.

که اتفاقا بحث بالا گرفت و همین هفته دوم یهو باهم دست به یقه شدن منم همینجور ادامه دادم به جدول حل کردن در اینجا فرید که بچه اصفهان بود و باحال رفت تا طرفین رو به آرامش دعوت کنه که از کنار تخت من رد شد یهو برگشت با همون لهجه شیرین: دادا یعنی عاشق این خلاصیتم اصن برات مهم نیس بچه ها دارن یخه همو پاره میکنن!

تو دلم گفتم ای دلت خوشه تو دلم هزارجور فکر و خیال دارم از رخشور خونه زنجان شلوغ تره دل من. بچه ها آروم شدن و ادامه دادن به بازی تا نه و نیم که خاموشی زدن..


صبح دلگیر جمعه

صبح جمعه رسید و همونطور که گفتم جمعه روز بدی بود!!!! حالا اونا که پنج شنبه نگهبان بودن رفتن مرخصی و تو گروهان صد نفری من و شیش هفت نفر دیگه موندیم!نگهبان آسایشگاه بودم ساعت هشت صدا زدن رفتیم توجیه نگهبانی اول به خط شدیم جلوی گردان برای توجیه بعد هک هوپ هک رفتیم پاسدار خونه برای صحبت های افسر نگهبان و بعدش هم برگشتیم سر پست ها. آماده شدم چهاربند فانوسقه بستم و رفتم آسایشگاه یک آی که چقدر دلگیر بود!!!

روزای اول بود و منم خیلی وسواس داشتم با اینکه سختم بود اما دو ساعت تمام نه خوردم نه نشستم نه کار دیگه های کردم راستشو بخواید مثل اسگلا تو آسایشگاه کلا پنج شیش نفری قدم میزدم که اتفاقی نیفته!! کسی از تخت نیفته کسی مشکلی براش پیش نیاد اینم بگم پاس یک بودم.

یه خوزستانی تو آسایشگاه یک داشتیم که اصالتا لر بود بنا کرد به حرف زدن منم اصلا حوصله نداشتم فقط ایستادم گوش هم نکردم بیشتر میشنیدم! حرفاش که تموم شد دیدم پاس بعدی اومد و من رفتم رو تخت خودم برای جدول حل کردن. تایم ناهار شد که خب رفتیم ناهار قرمه سبزی بود (اینبار شک ندارم با همون علف دانشگاه ها که میگن قرمه پخته بودن!)

بعد ناهار دوباره رفتم سر پست و یواش یواش بچه ها اومدن یکم اوضاع بهتر شد. شب چون پاس یک بودم رفتم آسایشگاه یک، تازه میخواستن بخوابن بچه ها. خب خوب بود نیم ساعت بعد اینکه اونا خوابیدن من باید می رفتم بخوابم. یه بچه آمل داشتیم که دهن منو سرویس کرد به واقع!! هر دور که میرفتم دم تختش سوالاش شروع میشد :))

–نگهبان؟

-بله؟

بچه کجایی؟

-قزوین.

-اوه اوه!

-اینا الکیه من خودم تاحالا تو قزوین ازین چیزا ندیدم.

-نگهبان؟

-بله؟

-کفشا رو کجا بذاریم؟ (پوتین)

-نمیدونم.

-نگهبان؟

-بله؟

– چقدر سرده هوا سوز زنه!

-بخاری رو زیاد میکنم.

-نگهبان؟

-بله؟

-دهنت سرویس!

اینو نفهمیدم چرا گفت ولی تو دلم گفتم چرا خب لامصب!فکر کنم انتظارات شو براورده نکردم، شایدم می خواست در دوستی رو باز کنه اما انقدری خسته و بی حوصله بودم که فکرم اونور نرفت. نهایتا پست تموم شد و بعد تحویل رفتم خوابیدم.


خواب موندم!

پاس بعدی که صبح زود بود خواب افتادم و نرفتم جالب که پاس بخش هم خواب افتاده بود نیومد صدا بزنه نگهبان قبلی هم بعد ساعتش رفته بود خوابیده بود!! آقا بعد صبحانه دل شوره گرفتم که الان سروان میاد سرویس مون میکنه.


شروع رژه آموزشی سربازی

جلو گروهان به صف شدیم و خبری نشد فهمیدم چیزی نمیشه بپیچیم به بازی!! اما خب بازم مراقب بودم. بعد سلام و صبح بخیر رفتیم برای صبحگاه مرکز که هر شنبه برگزار می شد. فرمانده پادگان برای اولین بار سخنرانی کرد و بعدش بی هوا گفتن آماده رژه باشید!!سروان اومد جلو گفت کاری نداره یکم توضیح تئوری داد و اینکه پا تون رو روی ضربه تک طبل بکوبید زمین همه رژه رفتن و با اظهاراتی چون خیلی بد! مرخصی این گروهان لغو و … مواجه شدن که نوبت ما شد.

در کمال ناباوری فرمودن خیلی خوب! ما هم که بلد نبودیم سپاس جناب بگیم رد شدیم و رفتیم دو قدمی که دور شدیم فرماندهی معظم فرمودن مرخصی های اون گروهان لغو!!

دیگه برگشتیم رفتیم سرکلاس تا ظهر انقدر رژه رفتیم که دیگه نایی نمونده بود حوالی ساعت نه یا ده بود که از بچه های سلف خبر اومد ناهار کرفس داریم آقا غم عالم اومد تو دل بچه ها حالا بگم انقدر بچه ها گرسنه و خسته بودن که موقع ناهار مسیر میدان صبحگاه تا سلف رو جوری میرفتن کانهو ماتادوری که گاو عصبانی دنبالش کرده! جوری هم کرفس رو خوردن که انگار تا حالا غذا نخوردن!!!!!! اما بعد،با یکم منت و اذیت مرخصی دادن و زدیم بیرون هرچند خسته.


زنگ دوباره به خونه و به سمت خونه…

زنگی به خونه زدم و صحبتی کردم. گاهی زنگ میزدم به کسی و حرف نمیزدم فقط صداشو بشنوم!!!

یک هفته تمام رژه و کلاس درس رو باهم پیش بردیم دوشنبه چهارشنبه ها که ورزش داشتیم بدون استراحت برمیگشتیم فرنچ و اورکت وضعیت کامل برای تمرین رژه. تا پنج شنبه که صبح رفتیم زیارت عاشورا و بعد تمرین رژه و دل تو دلم نبود برای مرخصی اما همزمان نگرانی اینم داشتم نکنه دوباره نگهبان شم اما نشدم و ساعت دو گازشو گرفتم به سمت قزوین دوست داشتنی! ساعت شیش قزوین بودم و اول که رسیدم رفتم پیش پسرعمه موهارو کوتاه کردم و دوباره جنگی رفتم خونه!

با دیدن من که خبر نداده بودم میام شوکه شدن حمام، شام، گوشی بازی، خواب و دیگر هیچ. فرداش از خواب پاشدم دیدم اوه سردار سلیمانی شهید شده خب من با اینکه جنگ بشه برم جنگ یا شاید مارو بفرستن مرز مشکل نداشتم.

البته اینکه امریه بودم هم بی تاثیر نبود. ساعت چهار با مهدی اقا قرار گذاشتم از ترمینال رفتیم تهران دیدیم چه خبره شلوغ یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید. پیر و جوون کوچک و بزرگ در موردش حرف میزدن موافق و مخالف ناراحت ازینکه بالاخره یه ایرانی رو زدن. رفتیم پادگان. بعد گشتن و برگه مرخصی و این داستانا آسایشگاه و خواب.

پریدم آژانس و رفتم خونه.حالا راننده هم گفت سربازی گفتم آره خیلی سخته،دوری،رفت و آمد هزینه ها پرسید چندماه خدمتی؟گفتم یه روز!!!پقی زد زیر خنده.درو که باز کردم دیدم همه بیدارن نشستن منتظر من!کل روز رو تعریف کردم و خوابیدیم.

یه عکس میذارم ببینید.

کلاسهای آموزشی روی نیمکت های فلزی سرمای زمستان میدان صبحگاه و دیگر هیچ!!!

کلاسهای آموزشی روی نیمکت های فلزی سرمای زمستان میدان صبحگاه و دیگر هیچ!!!


اینو داشته باشید تا انشالله قسمت سوم.

نمایش بیشتر

‫۲ دیدگاه ها

  1. مهیار من محمد هستم قراره برم سربازی اموزشی چند روز دیگه

    صفر یک افتادم

    خیلی سخته نه؟

    تیراندازی هم داره؟

    1. نه هیچ نگران نباش اتفاقا اونجا هنوز از همه جا بهتره اما ذات آدم اینه که کلا در حال اعتراص هست.میدون تبر هم میرید اونم راحت تر از اونه که فکرشو کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا