خاطرات سربازی مهیار

۱ | خاطرات من (مهیار) | آموزشی خدمت مقدس در مرکز۰۱ شهدای وظیفه

اول سلام!

دوم بعد از سلام که میشه کلام!!

سوم بعد از سلام و کلام که میشه معرفی! در واقع همون کلام هست ولی خاطره خودمه دوست دارم سوم داشته باشه به اضافه مقدمه بی ربط خیلی طولانی!

یکمی اطلاعات در مورد مهیار!

عرضم به خدمت شما من مهیار مرتضی پور متولد مهر سال ۷۵ در شهرستان قزوین.

بعد اینکه سالها دنبال استخدام تو ارتش و خلبانی و اینا بودم که نشد و داستان ها داره حالا اگه خواستید میگم براتون کامل!دیپلم که گرفتم رفتم دانشگاه و شهرسازی خوندم.دانشگاه مثل برق گذشت و خداییش هم خوب بود و من موندم در دو راهی سربازی و ادامه تحصیل.

خب چون متمایل تر بودم برای سربازی و رشد سریع تر و اینکه ارشد بخونم چی بشه و تازه برم سربازی بعد تازه دنبال کار اوووووه!

باید تا بیست شیش،هفت سالگی از پدرجان پول بگیرم و همین چیزا که همه میگن!پس من رفتم خدمت و سه تا رفیق صمیمی من یکیشون درسش هنوزتموم نشده بود یکیشون که هم دانشگاهی هم بود رفت ارشد و اونیکی هم البته هنوز درسش تموم نشده بود.کلا از بچگی میل به سرعت داشتم.

پله های ترقی رو چندتا چندتا میخواستم(هنوزم میخوام)بپرم.در نهایت من یجا کار میکردم پیش یه آقای حسینی نامی که آجیل فروشی داشت و میتونم بگم کارایی کرد که هرجور تشکر کنم کمه.(برام امریه پیدا کرد)میشه گفت من شهریور ۹۸ بعد فارغ التحصیلی کلی از سازمانها رو گشتم برای امریه(که هم راحت باشم،هم به شغل خودم برسم،داشتم مغازه میزدم و خب یکی باید میچرخوند دیگه) اما خب اکثرا یا کارشناس ارشد میخواستن یا معرف(مودبانه پارتی) در هر حال ایشون زحمت کشیدن و ما یه سازمانی رو پیداکردیم رفتیم برای امریه.یعنی من شهریور فارغ التحصیل شدم دی ماه اعزام!(الله اکبر این همه شکوه)

سرتونو درد نیارم خب مشخص بود که امریه ها میرن ۰۱ و منم میدونستم میرم ۰۱.

کارای اعزام انجام شد مدارک،واکسن،کارای امریه،خاصه همش اونم کی؟یک دیماه ۹۸ مصادف با شب یلدا:) تا شب یلدا تقریبا چیزی حس نکردم چون نزدیک یلدا بود مغازه شلوغ و پر از کار پس شب خسته میومدم صب دوباره میرفتم امان از ۳۰آذر۹۸!

ساعت دوازده ظهر رفتم پیش پسرعمم موهامو زدم و گفتم دارم میرم خدمت!شبش هم خود آقای حسینی گفت زودتر برو استراحت کن به کارات برس. و ساعت هفت شب که اومدم بیرون تازه استرس و فکر و خیال شروع شد!!

خب من بچه خونگی بودم اما لوس نبودم(یه زمانی خیلی بچه مسجدی بودم هنوزم هستم اما نه اونقدربا اونا یک هفته ای مشهد،قم،شمال خلاصه مسافرت دور بدون خانواده میرفتم اما این فرق داشت)این بار تنها بودم سه تا رفیقم نبودن و من در برابر یک لشکر تنها بودم!!!

شروع داستان من!

اونم چه شبی شب یلدا رفتیم خونه مادربزرگه همه بگو بخند من یکم نگران بودم بقیه ناراحتیم جای دیگه بود که در این مقال نمی گنجد!صبح زود ساعت۵ بیدار شدم با مامان و بابا رفتم حوزه نظام وظیفه(دروازه رشت قزوین)برای اعزام اونجا آدم زیاد بود اما نه اونقدر که فکر میکردم قبلا سربازی پسر عمه رو  دیده بودم خیلی شلوغ بود!بگذریم داستان تازه ازینجا شروع میشه!!!رفتم داخل و تقسیم بندی کردن برای ۰۱ تهران کلا ۱۰ نفر بودیم از قزوین:(.

تو صف های دیگه همکلاسی های قدیم رو دیدم تو صف عجب شیر دوتا همکلاسای دبیرستانی رو دیدم یکیشون سبزیکار بود.رفتم جلو گفتم سبزی اینجا چی میکنی که گفت میرم عجب شیر میای بریم!آقا من صف رو نگاه کردم دیدم اوه عجب صف.تقریبا ۳۸۰نفر میرفتن عجب شیر! تو صف مرزن آباد یدونه از بچه های راهنمایی رو دیدم دیگه پیشش نرفتم معلوم بود ناراحته نخواستم اذیت شه.

در هر حال همه رفتن و ما ده نفر موندیم برای صفر یک که سه نفرمون امریه نداشتن.بالاخره یه اتوبوس اومد و رفتیم بالا اما….اما چشمتون روز بد نبینه من رفتم نشستم اون اخرا(کلا ترجیح میدم تو دید نباشم)نشستن همانا و حس غلط کردم بذارید من برم همانا!!!


دوست ندارم برم سربازی!

نمیدونم چرا ولی خب شده بود دیگه از اون طرف مادر کنار اتوبوس اشک میریخت پدر غرورش اجازه نمیداد اما مشخص بود نگران هست(بابا ها کلا اینجوری هستن)که ناگاه مادربزرگه سر رسید و اونم گریه(بچگی تنها میشد من بیشتر روزای هفته میرفتم پیشش کاراشو می کردم و شب پیشش می موندم).

خلاصه راه افتاد یدونه بچه تاکستان داشتیم آقا تا خود تهران خوابید یعنی من تقریبا مویی تو بدنم نموند ازین همه بیخیالی و ریلکسی.بعدا فهمیدم بچگی کارمیکرده تا نیمه های شب.

بگذریم رسیدیم صفر یک با دونفر که امریه سازمان خودم بودن اشنا شدم حسین و علی. اتفاقا با حسین کنار هم بودیم یکمی حرف بی ربط و خنده های سرد تحویل هم دادیم تا تهران.

از درب شمال وارد شدیم گفتیم اوه چه خلوت که دیدیم به! کلی دیر اومدیم بقیه یکی دو مرحله از ما جلو ترن.

دژبان اومد جلو و به جهت زهر چشم داد زد بشین ببینم.همه نشستیم.اون موقع فیلم متری شیش و نیم تازه اومده بودو دژبان هم که حس میکنم فاز پیمان معادی داشت بلند گفت:تیزی،چاقو،سیگار،فندک،سی دی،گوشی هرچی دارید بریزید زمین.

ساک رو انداختم زمین و فرمودند بشینید.نشستیم همه چباتمه زدیم.که اینار فریاد اومد راحت بشینید و ما پخش زمین شدیم.یک نفر دژبان که از قضا بچه الوند قزوین هم بود اومد ساک هارو گشت و گفت اینا همشهری ان مثل خودم پاک هستن!و خوشحالی از اینکه یه خوبشو پیدا کردیم غافل از اینکه اقا هفته بعد ترخیص میشه!


سیگار توی سربازی نه…!

همون اول گفتن سیگار و مواد توپادگان بکشید تجدید دوره میشید.دعوا کنید بازم تجدید دوره میشید.ریشاتونو با نمره ۴ بزنید.موها کوتاه.فرمانده پادگان خیلی سخت گیرن روی این مسائل.خب ریش داشتم اما کم کرده بودم خیلی کم ولی هر جا رفتیم نمونه ریش به من گیر میدادن بابا نمره ۴ نزدم ولی اینکه زدم سه چهار نمره بیشتره!

مخلص کلام جدی نگرفتم گفتم اینا میگن که حساب کار دستمون بیاد وگرنه گیر نمیدن واقعا! به صف شدیم رفتیم درب جنوب سالن اجتماعات دیوسالار.


ساعت چنده…!

حالا ما کی رسیدیم؟۶ صبح نظام وظیفه بودیم بعد ۱۰ راه افتادیم از قزوین و ۱۳یا۱۳.۳۰ تهران بودیم و ۱۴ پادگان.حالا شده۳ ظهر و دم در دیوسالار منتظریم برم داخل.

برگه هامونو گرفتن و رفتیم داخل.اووووووه مای گاد دوهزار نفر سرباز گرفتن این دوره!!!سالن دیگه جا نداشت ساعت چنده؟۴ ظهر.نشستیم گفتن نماز خوناش برن نمازخونه پشت سرتون.

بعدش یه سروان خوشتیپ اداری اومد که شوخ هم بود و تک تک شهر های ایران رو نام برد به این صورت که قزوینیا دست بالا.تهرانیا دست بالا.شمالیا… اصفهانیا و…. .کلی زمان گذشت یکم شوخی با شهرای مختلف کرد که خب تو اون فضا شوخی بود و همه از اون استرس دور میشدن البته نمیشه گفت شوخیا شو ممکنه به باعث بشه ناراحت بشید.

بعد توضیح داد که فرمانده کیه اوضاع چطوره موها کوتاه ریشا نمره۴ روی ریش خیلی گیر بودن.سیگار و مواد ممنوع.لباس میدیم آرم و علائم باید بزنید روش،شماره گروهان بزنید،اسم تون رو روش گلدوزی کنید.تا بالاخره شروع کردن به خوندن اسم ها که کی کدوم گردان و گروهان افتاده.


لحظات سرنوشت‌ساز… کی کجا؟!

.گردانهای خوب میشد۰۱۳و ۰۱۴ شامل گروهان های سری ۵۰۰ مثلا ۵۳۲،۵۳۱ و الی آخر که اونا شامل دکتر های وظیفه،پزشک ها و فوق لیسانس ها بود بعدش میشد ۰۱۵ به بعد که لیسانس ها بودن.

پس مطمئنا ما ۰۱۵ بودیم.(ای کاش گروهانم با حسین و علی یکی باشه حداقل با یکیشون)اما نشد که بشد،سروان یکهو خوند علی فروغی،حسین فلاح و صد اسم دیگه گردان ۰۱۵ گروهان۷۲۳.من نبودم!!! ناراحت شدم بعد خوند مهیار مرتضی بود و نود ونه اسم دیگه گردان۰۱۵ گروهان۷۲۴.

ای تف به این شانس بدتر شد که! رفتم جلو گفتم من از رفیقا دور شدم سروان پرسید که تو راه رفیق شدم الکی گفتم نه بابا ما راهنمایی دبیرستان یجا بودیم الانم یه سازمان امریه شدیم من تنها شدم یکم فکر کرد و با ملایمت گفت رفیق پیدا میکنی دادا!نمیشه کاری کرد تعداد بالاست همه چیز بهم میریزه و القصه راضیم کرد.

اومدیم بیرون دیوسالار دم در آرم وعلایم میفروختن.روبان شلوار،هشتی آستین،شماره گروهان،شانه وکش گتر همه و همه فقط ۵ هزارتومان.خریدم. غافل که بیرونم هست.

حالا یسری بچه ها تا ماه اول آموزشی اصلا اینارو نزدن هی تذکر میگرفتن اینام میگفتن چشم.نهایتا اومدیم تو حیاط به صف شدیم ساعت ۸ شب بود!!!!!!چار پنج ساعت اون تو بودیم ای بابا بدون ناهار بدون آب ساک رو باز کردم یکم نون زنجبیلی خوردم حقیقتا فشار و استرس انقدر بالا بود که اون چارپنج ساعت چیزی نخورده بودم و اصلا احساس گرسنگی هم نکرده بودم.

راه افتادیم به سمت سلف گردان برای گرفتن لباس و پتو.توی راه هزار جور لعنت فرستادم یاد این افتادم که اگه الان مغازه بودم داشتم با همسایه ها حرف میزدم یا تخته بازی میکردم خلاصه اینجا نبودم!از جلوی گروهان خودمون رد شدیم که سربازی که مسئول هدایت ما بود گفت اینجا زندگی میکنید بعد یکم بالاتر رفتیم رسیدیم به سلف.


سلف توی سربازی…!

چقدررررر شلوغ گردان ۰۱۵ چهارتا گروهان داشت ۷۲۱،۷۲۲،۷۲۳،۷۲۴ یعنی ۴۰۰نفر ادم توی صف ما هم که گروهان آخر!تو صف مون یکنفر جلوم بود که پرسیدم بچه کجایی گفت قزوین،آقا دنیا رو زدن بنام من،یکم حرف زدیم فهمیدم اسمش مهدی شفیعی هست از اونور یه بچه زنجانم با ما بود دید من گرفته ام یکم،گفت غصه نخور ببم جان خودم برات بچه قزوین مشم،ده پونزده سالی قزوین زندگی کرده بود.

ساعت شد ۱۰ شب ما تازه رفتیم داخل(ای خدا من این ساعت مغازه رو می بستم)تو صف لباس،سربازایی که لباسارو میدادن تازه شام خورده بودن و دیگ برنج و خورشت شون مونده بود یکهو یدونشون اومد جلو گفت همین دوتا خوبن من و یکی دیگه بنام حامد که بچه زنجان بود رو برگه هامونو گرفت گفت این دیگارو بشورید برگه هاتونو بدم برید،من خیلی اهل پیچیدن به بازی هستم هرکاری کردم نشد حتی یواشکی رفتم برگه مو بردارم که دید و ضایع شدم! اما چیزی نگفت.خلاصه شستیم آقا شستیم خلاص!!!

لباس و پوتین رو گرفتیم لباس یکم بزرگ بود اما پوتین سایز رو میپرسیدن منم قبلا پوتین خریده بودم برای همین یک سایز بزرگ تر گرفتم راحت باشم که بنظر کار خوبی بود چون راحت بودم توش.


توجیه سربازی…!

سلف خودش شامل چهارتا اتاق بود برای چهار گروهان که اونجا غذا میخوردن و مارو فرستادن سلف۷۲۴ برای امتحان لباس. توی راه حسین رو دیدم گفتم اگه قرار شد برگردیم صبر کنید باهم برگردیم و با اشاره سر تائید کرد.وسایل رو گرفتیم همه رو جمع کردن داخل یه اتاق از همون سلف و یکی از افسران آموزش اومد برای توجیه!

چقدر سخت و خشن و اندکی حال بهم زن انگار که ما اول راهنمایی بودیم اون سوم راهنمایی و میتونست زور بگه!مدیر و معاون هم کار اونو تائید کنن.توضیحات همون قبلی ها بود آرم وعلائم رو کجا بزنیم،سیگار نکشیم،دعوا نکنیم،اگر حتی بوی سیگار هم بدیم ممکنه تجدید دوره بشیم این یکی دیگه خیلی سخت گرفت من پیش خودم گفتم خداکنه این باما نباشه!

اومدیم بیرون که ساعت شده بود۱۱:۳۰ با حسین وعلی به تاخت رفتیم سمت اتوبوس که فهمیدیم همین الان رفته اتوبوس قزوین!!مهدی آقا رو که گم کردم البته تو اون تاریکی حیاط قیافه شو اصلا ندیدم تا پیداش کنم!برگه مرخصی رو که گرفته بودیم اومدیم دم در شمال دژبان مهر کرد اونجا دیدم این دژبان یکم مهربون تشریف دارن گفتم من باید ریشامو بزنم حتما؟ این الان خیلی کوتاه شده که.فرمودن اره مذهبی هستی؟ الکی گفتم اره(خب من مذهبی هستم اما نه در اون حد)گفت ارتش دیگه باید بزنی.


برگشت شیرین به قزوین از آموزشی سربازی…!

من و حسین و علی اومدیم دم در که علی یهو گفت من نمیام دیره شما برید الان بریم دوباره پس فردا برگردیم نیومد، بد بحالش شد قسمت بعد میگم، (ما یکشنبه ۱ دی اعزام بودیم لباس که دادن نگهبانم انتخاب کردن از بین داوطلبین که شهرای دور بودن یا خود تهران یسری که راه دور بودن میتونستن بمونن یا برن دوروز دیگه یعنی چارشنبه بیان)ما برگشتیم ۱۱:۴۵ یه تاکسی گرفتیم تا مترو نیروهوایی اونجا مستقیم رفتیم آزادی اتوبوس هم که نبود اونموقع با سواری اومدیم قزوین شد ۱:۳۰ شب من رسیدم قزوین از جاده تهران که میای میرسی چهارراه ولیعصر قزوین اونجا که رسیدم در برابر دید متعجب همگان خم شدم دستمو زدم زمین و بوسیدم!!!!!!!

راستش من قزوین رو خیلی دوست دارم و کلا ترجیح میدم اینجا کارکنم زندگی کنم مثل حافظ:) بگذریم حالا ولیعصر وسط شهر خونه ما یه کوچه مونده به آخر قزوین(ایشالله فهمیدین ما بالا شهر زندگی میکنیم دیگه؟ :))

پریدم آژانس و رفتم خونه.حالا راننده هم گفت سربازی گفتم آره خیلی سخته،دوری،رفت و آمد هزینه ها پرسید چندماه خدمتی؟گفتم یه روز!!!پقی زد زیر خنده.درو که باز کردم دیدم همه بیدارن نشستن منتظر من!کل روز رو تعریف کردم و خوابیدیم.


آقا قسمت اول خودش یه کتاب بود خیلی کم کردم تازه.حوصله داشته باشید بخونید نخوندید هم فدای سرتون(بیخود!!باید بخونید)

نمایش بیشتر

‫۳ دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا